آخرین بار تنها با من برقص !

 

بعضی چیزها تو رابطه ها هست که اگر بارها و بارها با خودت تکرارش کنی که این حقیقته و این سر جاشه و این بالاخره اتفاق می افتاد و اینجوری می شد با اینکه خیلی لحظه ها انتظارش و می کشیدی اما وقتی رخ می ده با یک بغض سنگین همراهه ...

هر کاری هم می کنی که رها کنندت نمی شه ...مخصوصا اگر خودت رو بچسبونی به خاطره های خوب و بدی که این وسط درست شده ...اما این دوستی انقدر مقدس که به جز صداقت و راستی بهش جهت دیگه ای بدی ...

اما باز هم یک حس گنگه این وسط که نمی دونی برگرفته از چیه ،ریشه در فرهنگ داره یا به ذات زنانگی ات بر میگرده یا این حس انحصار طلبی که باز هم بر می گرده به خودت یا به اون چیزی که از تو شکل گرفته به خصوصیات اخلاقی ات یا به هر چیزه که تو رو می سازه ...

با اینکه منطقی حلش کردی اما توی دلت تو گلوت توی چشمات یک بغض بزرگه که سرجنگ داره با همه اون استدلال ها ...هضمش سخته نه آسونه اما قورت دادنش سخته انگار به زور بخوای چیزی بفرستی پایین!

شاید ناراحتی واسه جای خالیی که این وسط ایجاد می شه ...

کسی نمی تونه پیش بینی کنه آینده رو نه من که ادعای روشنفکری می کنم نه تو که قول می دهی حتما باز هم این رابطه حالا به شکل دیگری جریان داره ...هر دو می دانیم اینها تنها برای دلگرمی مخاطب و خودمان هست ...

و کاش این درخت بی ثمر پراز کاش میوه دهد یا حتی شکوفه ای !

برای دلخوشی خودمان تنها آرزوهای خوب خوب برای هم می کنیم ...

 

 

 

 

/ 1 نظر / 13 بازدید
سروش

به نظرتون نوشته تون انسجام داره؟ و آیا میشه ادعا کرد که این نوشته برای مخاطب عام و نوعی هست؟ یا برای مخاطب خاص که از یک سری چیزهای خصوصی آگاهی داره؟ اگه برای عام مینویسین، حقشونه که بتونن با نوشته ها ارتباط برقرار کنن. در ضمن من همه ش سر میزنم. اما شما لطف ندارینا