اردی بهشت اما امروز گرما بود .. البته گاه نسیمی هم ...
 
 نوستالوژی:
 بر می گردم به پار این موقع چه روزهای سختی بود !
حال:
 این روزها چه آرام از بین ما زندگی ما سر می خورد و می گذرد .. از این رکود که سستی میاره حوصله ام رو به انتها میرسونه بیزارم .. حالا تمام مدت اتفاق های دور و بر برایم مثل تابلوهای یک نمایشگاه شده آرام نگاه می کنم ..گاه مکثی ... شاید فرو رفتن چهره و بعد تمام  و باز تابلوی بعدی ..
امروز بدجوری بغضی کهنه گلوم رو فشار میداد .. گرما که میاد یاد تو یاد تو بیشتر میشه و جایه خالی ت یک لحظه با همه وجود عمقش رو نشون میده ..

 *دیشب با صورت خیس بهت اس ام اس میدادم ...خوشحالم که بودی .این مرا کفایت نمی کند اما خوب ...
مسیر طولانی بی انتها می خوام همپای این فکر ها راه برم ...چه وقتی این جاده به انتها برسه ؟!انتظار خبر خوب دارم ..چیزی که باید این روزها را رنگ بزند کاش بیافتد آن اتفاق ..

 

 

 

/ 2 نظر / 9 بازدید
آزادگشت

متن قشنگی است. در واقع آن احساسات خاصی که در شرایط خاص در درون تو وجود دارد و انگاری که یه جورهایی بهت فشار می آورند و هی می خوان ابراز بشن، رو داری چه خودآگاه و چه ناخودآگاه بیرون می ریزی. اما به نظر من یه چیزی رو فراموش کردی و آن شئی، نیرو،‌خواست یا هر چه کی می خواهد باشد. اما آن چه که من می بینم اینه که دقیقا رو چیزی یا نقطه ای انگشت گذاشتی که در واقع خارج از شخصیت هر کسی نمی تواند باشد و البته محرک و انگیزه هر کسی برای خوشبختی است. اما ان چه که به نظر می رسد نه تنها یک شخص بلکه اجتماع ادمیان در پی آن،‌این چنین سخن می گویند،‌ احساس آرامشی است که البته به دریچه دید هر کسی به هر چیزی بستگی دارد. ... ببخشید من زیاد حرف می زنم.

سروش

... امیدوارم که برای همیشه از این هواهای دلبستگی بیرون بیای. "دوست بدارید ولی عشق را زنجیری نسازید" (جبران خلیل جبران)