محرم است انگار...

 

بايد آرام باشی .. وقتی به معبودی فکر می کنی و تمام وجودت رو در برمی گيره آروم  ميشی...سختی اش اينه که تو تنها می تونی نگاه کنی و تويه دلت آرامش بخوای مبادا حتی زمزمه هم خلوتی را به هم بزنه مبادا !دلتنگی ها تنها چيزی است که اين روزها سايه به سايه ذهنم رو دنبال می کنه و هميشه غرق در اين فکر که ...

فکر کن اگر به يکباره محکوم بشی که خيالاتت هم رها کنی و فقط تن سرد واقعيات رو لمس کنی ..چه حکمه سنگينی !!

دسترسی نداشتن به دلت يکی از بدترين عذاب هاست .هر روز هرروز به انتظار فرصتی بود ، طرح های ذهنت را مدام بالا و پائين کردن ..گاه البته بيهوده رفتن..تنها بارها رو به دوش کشيدن .

چيزی به اندازه فکر کردن خسته ات نمی کند ،که ديگر توان کاری را نداشته باشی ! اگر نخواهی هم مشغول ميشه اين ذهن !و باز دلتنگی از نوع ديگر .. روزهايی که در انتظار آمدنشان چوب ها رو خط می زنی و روزهايی که آنقدر کش می آورند که تمامی چوب ها رو می شکنی !!!

بی خبری ذهنت رو می فرسايد و تنها چيزی که می تونه به يک باره اون رو پر از توهمات منفی کنه .. بخوابم و بيدار شوم و دوباره هجوم تمام اينها ...

 

دلم يک تکيه عزاداری می خواد مثل اون تکيه های قديمی حجره حجره با ديوارهايی خشتی و گلی... بدون هيچ آشنايی برم توش و اونقدر زل بزنم به دسته هايی که ميان و ميرن توش و به سينه زدن ها ،به علم ها ،به دست ها به زنجير ها، به اشک ها ،به اشک ها، به اشک ها .. ... تا شايد ...!!

نمی دانم کجای آن وسعتم؟ !

 

 

/ 5 نظر / 10 بازدید
رضا

محرم است انگار...؟ برای ما که همیشه...

شهريار حسين‌بر

گلهای آتشين وبلاگ من و پسر عموم بود اين وبلاگ خودم سعی کردم وبلاگ خوبی بسازم البته به وبلاگ شما نميرسه لطف کن يه نگاه بنداز ونظرت بده مرسی

رضا

هومممممممممممممممممم چته تو؟ حرفای تازه می شنوم...به مبارکه.... خوش به حالت امتحان تموم شده ولی برا من تازه شروع شده... میام ...میام می خوام ببینم چه خبراست!

...

روی تارنمات، اونجا که بايد نظر بدن، نوشتی «پيام های ديگران»... ديگران گر بروند از نظر از دل بروند تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی جان در بدنی...

کامران

چکارش می شه کرد.... جوابشو نده...........