این بار در هم، سوا نکن!

 

این رمضان هم بانگ بر آورد...

حس نوستالوژی که همیشه همراه این افطار ها و سحر ها دست به گریبان تو می شه .. خاطراتی که با گذشتن این  سال ها تبدیل میشن به قصه های قدیمی که نقل میشن این بار برای خواهر زاده ها، پای سفره ..هنگامی که می خوای حواس بچه را پرت ماجرای دیگری بکنی تا لقمه ای بیشتر در دهانش بگذاری ..به نیت پر خوردنش . و راحتی خیال تو  از بابت مسئولیت سپرده شده ... و شاید هم نگاه مشتاقش را خواهانی و خنده های بی بهانه اش را !

فارغ بودن این روزها گر چه ظاهری است اما باز هم مثل سدی مقابل تمام این طرح ها و نقشه ها و برنامه ریزی ها قرار گرفته تا کی به ثمر برسد خدا عالم است ..

اتفاق هایی که مسیر ها رو عوض می کنند همسو شدن با حرکت آنها همیشه آسان نیست ..من نمی خوام این جا ناله کنم از دست این تغییرات اما واقعا کلافه و سر در گمم می کنند مخصوصاً آن زمان هایی که تمام برنامه های من رو بهم می ریزند..گرچه خارج از زندگی خصوصی ام باشند اما شعاع شان تا محدوده فعالیت هایم کشیده میشوند...

تازه می خوام برای ارشد شروع به خواندن کنم ..اما باز هم شرط هایی هست .. این زندگی رو دوست دارم اما از باید ها و نباید هایی که بیهوده اند و بدون منطق خسته شدم...منتظر شنیدن یک خبر خوب هستم چیزی که باز هم رنگ های جدید به همراه داشته باشد طعم ها و عطرهای جدید ...

مدت هاست که دلم می خواست اینجا روزانه هایی رو بیشتر کنم مخصوصا حالا که وقت بیشتر شده اما فکر ها هیج وقت رهایم نمیکنند .. بارها تلاش کردم که مدتی از ذهنم دورشان کنم اما انگار براده های آهن به سمت آهن ربا جذب میشوند...

امروز یکی از دوستان بسیار صمیمی ام در گذشته ای دور رو در جایگاه یک کارمند دیدم ..تمام اون خاطره هایی که لحظه به لحظه مانند اسلاید دوربین پشت سرهم به ذهنم می اومد.. ازدوستان مشترک دیگر پرس و جو کردیم ..اما مدت هاست که در رابطه ی ما چیزی شکسته است یا شاید هم گم شده هر چه هست اینه که من همیشه بعد از این برخورد هاس که به خودم می گم واقعا لازمه که گاهی آدم این قدر با کسی صمیمی رابطه ای برقرار کنه؟!! و این فکر سرزنش آمیز باز به سراغم می آد...

این روزها یک چیز دیگر هم یاد گرفتم این که کمتر احساساتم رو آشکار کنم ..خوب است نه ؟ برای خودم زیاد خوشایند نیست اما برای برخی چیز ها لازم است .گر چه هنوز در قبول کردنش تردید دارم .

و اما هنوز برای من جای سوال است که چگونه می شود در مقابل چیزهایی که واقعا اعتقادی به آن ها نداری یا در ذهنت مخالف آن هایی برخوردی متفاوت و درست عکس آن را نشان دهی؟ نه این که یاد نداشته باشم اما این احساس گناهی که بعد از انجامش بهم دست میده واقعا طاقت فرساست .   تو چگونه با این مسئله یا حس برخورد می کنی ؟

به نظرت این جریان بالاخره عوض میشه؟؟؟

 

 

/ 8 نظر / 13 بازدید
هادی

سلام خوبی ملیحه ... دفعه قبل هم که برات نظر دادم .. نوشتم که اینقدر ازقم ننویسی به جای اینکه بهتر بشی طعم تلخ کنایه به تند و تیزی نیش مار همبه نوشته هات اضافه شد؟ .. ! ... به قول خودت این نیز بگذرد..!

مسعود

سلام ممنون که به وبم اومدید و نظر دادید [گل] بازم منتظرتون هستم.مرسی[گل]

ماریا

سلام دوست عزیز... وبلاگتو اتفاقی پیدا کردم.از این اتفاق خرسندم[لبخند]

سروش

اون نظر به تلافی سردی و بی حالی سرکار می باشد. سر خط

سوده

می تونی نگاه کنی به زیبایی های دور برت: خانواده ات ،طبیعت،حتی مردم ،گاهی ما آنقدر غرق زندگی خودمون می شیم که همه چی رو به دست فراموشی می سپاریم.به همه این ها با دقت و توجه بیشتری نگاه کن ملیح خوب من [قلب][ماچ]

نویسنده وبلاگ در پاسخ به همون که میشناسی

البته من خیلی ها رو می شناسم اما اینکه نوشتین هم نظریه واسه خودش که بر می گرده به ذهنیات و افکار و اندیشیدن شما !!!! اینجا یک محل کاملا شخصیه .. خیلی حالیتون میشه و ادعاتون می شه می تونستی نامتونم ذکر کنین تا ما با این شاهکار بیشتر آشنا بشیم [لبخند]

سروش

آمدم فقط برای این که دلم برای دوستان تنگ شده بود. الان دارم موسیقی کردی ترکیه گوش می دم: هاوار هاوار حوسنا نایی حوسنا جانی له کو مایه له سه ر کانیی له وه ندا منه حوسنا بی ته سه برا من نایی...