چسبیده به امروز...

 

شب از نیمه می گذرد...

آرامشی فراگیر می شود در فضا تنها شاید صدای نفسی ...

تنهایی و خلاء شب این حس معلق بودن تو فضا رو که بهم می ده دوست دارم ...

ایامی گذشت ...روزهایی که تجربه سال ها را یدک کشید...

روزگاری که بر وفق مراد نبود و روزگاری که بهترین مراد ها رو همراه داشت ...

روزهای شک و دودلی که سایه به سایه اینها می آمدند ، اما مانند سایه های عصر کم رنگ و نادیدنی ...گرچه تلاششان برای دیدن گاه زیاد از حد تصور میشد...

روزهای گاه افسردگی و اشک ...

اما جریان سیال زمان آنها را با خود همراه می کند و این خوب است ...

سال هایی نه چندان دور فکر می کردم روزگارم جور دیگری باشد،چیزی که الان است با آن فکر های تفاوتی زمین تا آسمانی دارد...

آینده نقطه ای مبهم است مثل یک چیز تار ...

 

/ 1 نظر / 5 بازدید

دیگر به چشمهایم اعتمادی نیست هر نصیحتی که می شنوم ناشنیده می گیرم اندیشه عاقلانه برای من پوسیده ست! من رهسپار راهی شده ام که ارباب می خواندم راهی که انتظار پایانی نیست من در اندیشه چیزی فراتر از نفسم بدست کسی سپرده ام سر را که لیاقتش ورای من و توست