حتی اگر فکرش را هم بکنی اتفاق می افته!

 

این روزها مثل برگی می مونم که به شاخه درختی مانده .هراس افتادن و جدا شدن تمام لحظه هایم رو در بر گرفته..خواب های آشفته اش تنها کابوس باد!!

این بلا تکلیفی کشنده تر از هر چیز دیگر است.انگار تنها وقتت برای تلف کردن است و بس!دلم نمی خواد اسیر جنگی بشم که تنها فقط حکم یک حریف بازنده رو داشته باشه و تو با اینکه می دونی بازنده ای مجبور به جنگیدنی.چرا؟

باز این حادثه ها ، باز هم تو و این همه خطوط قرمز..خندیدن و نخندیدن ها ..گفتن و نگفتن ها..ضربه های کوبنده ..انقباضات شدید قلب..تمام این فراز و فرود ها..

با همه واقعیتی که یدک می کشه،تمام مدت انگار در رویایی مه آلود قدم بزنی..بدون هیچ پایان روشنی!!

آه، خدایا تا کجا باید رفت؟!

 

 

 

/ 0 نظر / 4 بازدید