هوا

 

به نظر میاد که این روزها باید بیشتر اینجا ردی بگذارم...

با هجوم این حجم عظیم بیکاری و تن ندادن من به کار تنها به دلیل این که شرایطی که می خواهم اتفاق بیافته یا محیطی که دوست دارم فراهم بشه ،رفته رفته بر جبهه گیری هایم ..پرخاشگری یا اخلاق نه چندان خوبم در مقابل گیر دادن های مادر می افزاید ...و همچنین بر تنبلی و سستی که از کار کردن های عادی نیز به دورم می کند...هر شب پیش از خواب ساخت ایده های جدید و طرح نقشه هایی برای فردای صبح و فردایی در دوردست و باز صبحی که می آید اما بی هیچ تغییری...از اینکه باید بپذیرم شرایطی که نمی خواهم را و تغییراتی که به هر حال با گذر این همه سال رخ می دهد و لحظه هایی که آنها می خواهند و من اما تغییرات را به گونه ای دیگر می پسندم ...این ها آزارم می دهد .و از این دست واقعیت ها گریزان می شوم.درگیری های ذهنی را هم که بر آن بیافزاییم کوهی می شود از سوالات و من همچنان ناتوان در مقابل شبیخون این همه فکر که سوال برانگیزند...هنوز در چرایی این ها مانده ام که باز در هر کلمه اش چراهای دیگر ظاهر می شود...گاهی ترس همراهی شان می کند ترس از حالی که ظاهرا همه چیزش خوب است اما وقتی شرایطش ثابت تر می شود تغییر می کند ...

بر تمام این ها شرایط جوی این شهر را هم اضافه کنیم ،چیزی که جدیدا اصلا راضی ام نمی کند ...دیگر از کتاب خواندن هم دست کشیدم گاهی می خوانم و بعد برای چندین روز  کنار می گذارمش ..حال دیدن فیلم هم بماند... خودم می دانم میدانم که باید حرکتی کنم..اما انگار باید اتفاقی بیافتد تا بلندم کند مثلا زیر پاهایم را آب بگیرد تا مجبور به ایستادن شوم و این چیزی در حد فاجعه است...

پیوست: مرتبط با این مطلب این تایپوگرافی رو هم ببینید

پیوست٢: با مورسو کافکا همذات پنداری می کنم ...نمی دونم چرا اینقدر آدم بی احساسو بی تفاوتی شدم !!!این افتضاح است؟

 

 

 

/ 6 نظر / 2 بازدید
ملیحه

انگاری اینجا خاک می خوره قبل ترها شلوغ تر بود[خنثی]

صلیب نقره ای

[ناراحت]هوااااااابس ناجوانمردانه این جاتنگ است ودلگیرر....

م ح مد

سلام دوست من بسیار عالی بود موفق باشید[گل]