حکایت ما

 

 

نه ماه بود درست به تعداد روزهایی که جنینی شکل می گیرد و رشد می کند...هر ماه قسمتی از بدنش تکمیل و بزرگتر می شود ...روز به روز قد می کشد و هر لحظه احساسات به آن بیشتر، اگر جای مادر باشی تمام تغییراتش را جز به جز درک می کنی و اگر جای پدر تنها وصفش را میشنوی و انتظار دیدنش را داری ...

جنینی که نوزاد می شود ،نوزادی که مرده به دنیا می آید :|

حکایت دست های ما حکایت همان جنین و نوزاد بود که در نه ماهگی، آغاز پذیرش دنیای دیگرش به خاک سپردیمش ...پایان سردی بود برایش.

اما انگار خاطره اش با آنی بیشتر می ماند که پاره ای از تنش را به دست باد بسپارد ...

 

 

 

 

 

 

/ 4 نظر / 3 بازدید
سروش

من سر زدم تا بی وفایی نکرده باشم. همین

آتش دل

این نوشته بی نظیره ! نمی دونم چی بگم تنها سکوت می تونه وصفش کنه !

موافقم با اونی بیشتر می مونه که آبستنش بوده

رضا

معمولا این مواقع سکوت می کنم مثل همیشه