کاش

 

لبریزم از نوشتن اما باز هم عاجز برای بیان کردن به روی این صفحه ثبت کردنشان.. می دانم که هر چه بنویسم باز هم میشود همان دلتنگی و اندوه و گله کردن آه کشیدن ها ...!!

اما برای نوشتن اینجا می خواهم خودم باشم .. بدون آن نقاب و ماسک هایی روازنه که به صورتم می زنم .. می خواهم من باشم با همه صداقتی که هست .. نه چیزی کمتر و نه بیشتر .پس شکیبا باش و بگذار که بنویسم از آن چه که از درون ذهنم را ملتهب می کنند و گرمایش فکر هایم را منعطف ..

این روزهای آنقدر یاد تو می افتم که فکر می کنم شاید تو از آن بالا نگاهم می کنی و یا شاید همین جا کنار شانه ام ایستادی و من اما با این همه چشم که دارم نمی بینیمت .. نه انگار بعد از آن خواب آشفته که اضطراب تو را به من منتقل کرد نا آرامم .. حالا این اتفاق های هر روزه هم بماند به کنار .. ارشد رو هم انگار انگیزه ها از دست رفته ! کاش تو هم اینجا را بخوانی .  چقدر درک من ازجهان تو کم است و  نا چیز . کاش این درخت کاش با این همه سبزی ثمر داشت و میوه می داد...

 

 

 

 

 

 

/ 9 نظر / 12 بازدید
سروش

نههههههههههههههههههههه من نمی دانم! [قهر]

فرایا

مگر توان این ماسک ها و نقاب ها که چهره حقیقی آدم ها را می پوشانند، چه قدر است؟ آیا قدرت آن ها به اندازه قدرت آرزوها و خواسته های آدم برای خوشبخت شدن هست؟ راس می گی نوشتن آدم را خالی می کنه، خالی از دغده ها و نگرانی های روزمرگی و کابوس های شبانه.

مسعود

سلام با مطلبی بروزم و منتظر[گل]

...

واقعا چقدر درک من,ازجهان تو کم است و نا چیز ...

...

به نظر میاد خیلی آدم نوستالژیکی هستی...نه؟

مسعود

سلام به روزم یه سر بیا [گل]منتظرم[گل]

رومینا

.....!

سروش

هینی سخن تازه بگو تا دو جهان تازه شود وارهد از حد جهان بی حد و اندازه شود...

مسعود

سلام بعد از مدت ها بالاخره به روز شدم با شیرینی موفقیت منتظرم[گل]