تا اوج پریدن ها

 

چشم هایم خواب را طلب می کند با دست پسش می زنم ...

چه وقت خواب است وقتی تو سراپا ..تمام قد ایستاده ای در خیالم !

به دنبال گوشه ای هستم برای زمانی که از بین دستانم سر خورد...در بین عکس هایی از کافه های ایتالیا ...یا انتخاب وسواس گونه ی موسیقی ...زمان را بین آن ها جستجو می کنم که به عمق اشاره کنم ...عمق آن چه که از درونم می جوشد .

تو خوابی ، چه عمیق و معصوم ...تنها اینگونه به تصویر کشیدمت در ذهن .

از داشتن ها و مفید نبودن ها بدم می آید.

می خواهم مهار کنم یک احساس بزرگ را در قفسی کوچک ...با این همه تقلا تو بگو می شود مگر؟

 

زاد روزت است امروز و من بیدار و خواب! در جستجوی همه آن چیزهایی هستم ...تکه ای از هر چیز تا به گونه ای بگویمت حرفی را که مرادم است و بیشتر اوقات مرید هم می شود .

در ایتالیا ...ترکیه ...بین شعرها ...بین متن های ذهنی ام ...بین این همه تصاویر که بیانم نمی کنند...چیزی که هر چند ناچیز تصویرم کشد...

 

تو طروات وشادابی رنگ های گرم و زنده ای ...می دانستی ؟

پاردوکس عطش و آرامش !

آنچنان دور اما نزدیک در پشت چشم هایم .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

/ 0 نظر / 9 بازدید