این دنیا آن قدر عجیب است که به سادگی نمی توان فهمید باید خندید یا گریه کرد؟!

 

من همیشه قلم و کاغذ رو ترجیح می دادم به این کلیدهای کیبورد.اصلا عاشق نوشتن بودم یک چیزی بود مثل آرامش برام .. چه آن لحظه هایی که تنها موسیقی کشیده شدن قلم دیازپام بود انگار برایم.. واسه همین گاهی نوشتن اینجا خیلی برام سخته میشه اما تا می تونم دفتر ها رو به آخر می رسونم و باز دفتری جدید ..

این روزهای گرمی که می گذره گاهی نفس کشیدن رو هم دشوار می کنه ..عجیب دلتنگم !شاید چون آخرین هفته بود که کلاس رفتیم .. سه سال و نیمی که چه زود گذشت ؟ نمی دونم وقتی به یک سری از مسائلش نگاه می کنم، آره زود بود و باز به مسئله های دیگه، نه طول کشید . ولی برای دانشگاه زود گذشت..چه لحظه هایی رو که مدیونم به همین دوران . خاطره هایی که همیشه با من می مونن دوستانی که هر روز دلبستگی م بهشون بیشتر میشه و سخت اون لحظه جداشدن .. وای تموم اون استرس های امتحان دادن ها شبهای با هم درس خوندن ها .. بغض های فرو خورده ای که انتهای مسیرشان ختم میشد به خوابگاه و بعد ... !

تمام این سه سال دانشگاه همش تغییر بود و عوض شدن هر جایی که می رفتی با اوایل خیلی فرق داشت. اون روز به سمانه می گفتم چقدر اطرافه خوابگاهتون عوض شده و با هم مرور کردیم این روزها که آمد و رفت .

شب های امتحان و واحدهای سنگین و درسهای مانده که بماند ..همیشه وعده دادن به ترم های بعد و هیچ وقت عملی نشدن و باز همان ترم های بعدی و ادامه ماجرا ..و همیشه خوردن حسرت چیزهایی که می توانست این روزها را رنگی دیگر بزند،اما به قول دوستی در هر حال تو بالاخره در همین مسیری که الان هستی قرار می گرفتی . حالا فقط یک دوره امتحان مانده چه زود !

زندگی گاه در مسیر های مختلف شکل می گیرد و عمیق تر می شود .. لایه لایه ذهنت را اشباع می کند .. اینگونه است که به سوی پختگی پیش می روی .. اما تو سخت و تا پختگی چقدر راه !

 تمام  آن خط زدن های حاشیه جزوه ها خودش زندگی بود که شکل می گرفت .. تمام این دغدغه های این روزها که گذشت .. گریزی نیست از گذشتن و نماندنش اما برای حفظش تصاویرش، ذهن هست .. ذهنی که تاوان تمام این لحظه لحظه های را بر دوش می کشد به تنهایی..می دانم در یادم می ماند..

سختی بود .. خوشی بود.. آسانی بود .. غم بود .. اما تمامش تجربه بود .. و این آخر های انگار توشه تجربه اش بیشتر ..گاهی فکر میکنم واقعا اگر این دوران نبود شاید این من ِ اینگونه نبود.

خوشحالم که تمام این مدت برایم  دقایق و  ساعت ها را رقم زد که اینگونه شکل گرفتم و راهم را روشن کردم  ..راهی که انتهای نامشخصی دارد ،اما باید رفت .. با این چراغ های روشن ..

زمانی بودن

زمانی دیدن

زمانی شناختن

و بودن  و بودن و بودن

و امروز رفتن

و فردا به امید یکبار همدیگر را دیدن !

 

بعد نوشت۱: تولدت مبارک. سال های پیش رویت فرصت های خوبی است از دستشان نده  !

بعدنوشت۲ : دلتنگی هست چه برای این لحظه ها .. چه برای تویی که یک لحظه به ذهنم می آیی و تمامش را تنگ به آغوش می کشی ...

و چه برای تو!

 

 

 

 

 

 

/ 5 نظر / 3 بازدید
سروش

... آه ه ه ه ه (یعنی موافقم) برای قسمت "دوستانی که هر روز دلبستگی م بهشون بیشتر میشه و سخت اون لحظه جداشدن .. " هم باید بگم خواهش می کنم... و دیگر این که دلتنگی چقدر آدم رو دلتنگ می کنه. چه خبره این همه دلتنگی؟!![عصبانی]

هادی

سلام قرار بود وبلاگو بخونمو نظر بدم ... دلم گرفت حیف نیست ؟؟؟ این همه موضوع های باحالو شاد چرا اینقدر از غم مینویسی؟ برای تک تک جمله هات حرف دارم ولی اینجوری منم باهات همراهی کردمو بیشتر از غم گفتم ... آره نوشته هات خیلی قشنگه ... ولی خوب بهتر میتونه باشه ... در دل شب دیده بیدار من بیند آن یاری که دل را آرزوست / چون بیاید پیش پیش مرکبش مرغ شب آواز برآرد دوست ...

بهراد

چه حبره .... تو این دنیا خدا .... دلم میخواد تو یه دشت داد بزنم خداااااااااااا

lili

اي كاش مي شد در دم زندگي كرد و قدر لحظه ها رو دونست.بارها سعي كردم اين كارو انجام بدم ولي ياد ندارم.گاهي دلم مي خواد بعضي لحظه ها رو تا كنم بذارم تو جيبم،ببرم خونه بذارم لاي آلبوم. نگهش دارم هرچند وقت بازش كنم و اونم دوباره اتفاق بيفته.

lili

الان كه اينجام دلم برات تنگ شده. واسه همه لحظه هاي كوچيك و بزرگ اين چند وقت ممنون. بازم ممنون. زود مي بينمت. اميدوارم مراسم اونطور كه شايسته و درخور صاحبشه برگزار بشه.دوست داشتم اونجا بودم.به همه سلام برسون. دوست داريم