سخت هستم
نویسنده: ملیح - یکشنبه ۱۱ دی ۱۳٩٠
ابی می خونه گاهی خیلی قبل تر ها با صدای بلند...
خونه دیگه اون حالت قبل و نداره .. از وقتی حرمت خیلی چیزا شکسته شده چیزی که این روزها می جوم طعم تلخ احساس نفرت است .چیزی که انگار بعد ار تعدی به گرانبها ترین ها برایت حاصل شود . و این جا در این شهر کم نیستند افرادی که به جز زندگی خودشان احساس می کنند باید در همه زندگی ها دخالت کنند و خودی نشان دهند. متاسف شدم از اینکه ما با تمام ادعای مسلمانی کارهایی می کنیم که به هر لقب زشتی آراسته می شویم و آزاده گی را حتی نیز از یاد می بریم . از شیفتگی خود به امام حسین دم می زنند و اما دریغ که از عمل او بسیار دوری می کنند!
لااقل خودم سعی می کنم تا اندازه باعث آزار کسی نباشم .احساس می کنم بین ملاک های انتخابی من برای برخورد با دیگران و ملاک های اطرافیانم خیلی فاصله است .از تعرض گفتم که از بدترین آنها می توان به احترام نگذاشتن به عقیده دیگران هر چند مخالف با خودمان نام برد.چطور انسانیان به خود اجازه می دهند بی هوا بی مقدمه وارد محدوده زندگی کسی شوند و آن را به هم بریزند آن هم به گونه ای دور از شآن و شخصیت یک انسان... من معنی این ها رو نمی فهمم برای همین برای حلشان هر چی فکر می کنم نتیجه عایدم نمی گردد ... و بیشتر بهت نصیبم می شود!
می دانم این یک نمونه کوچک است از مشکلاتی که ما با آنها دست به گریبانیم ... اما همین کوچک ها اگر بزرگ شوند ... تبدیل به بحران می شود .
حرف بسیار است اما آنگاه می شود از هر دری سخنی !
تمرکز نداشته ام ..از بدترین ضعف هایم است .
گره می خورد فکرهایم
نویسنده: ملیح - دوشنبه ۱٤ آذر ۱۳٩٠
به تو فکر می کنم
و عاشق های ( عاشقان) تو فراوانند
به تو دیگری می رسم
و عاشق های تو فراوانند
بر تو مکث می کنم
و عاشق های تو فراوانند
از تو عبور می کنم
و عاشق های تو فراوانند
مقابل تو میایستم
و عاشق های تو فراوانند
کنار تو دور می شوم
و عاشق های تو فراوانند
.
..
...
به تو باز می گردم ...
و عاشق های تو فراوانند
باید انتخاب کنم
کثرت و وحدت ؟!
پ.ن: مانند پانتومیم می ماند این متن ...خودت را بگذار روایتگر و اطرافیانت را جای تو ها و این می شود برشی از زندگی هر کدام از ما ! حالا می شود حتی خودت یکی از تو ها بشوی !
من تصمیم و گرفتم
نویسنده: ملیح - چهارشنبه ٩ آذر ۱۳٩٠
دنبال کارهای پایان نامه ام ...این یعنی کم کم شروع کردم.
دیروز استاد عزیزم و دیدم و با چهره گشاده از موضوع استقبال کرد. همه سختی اش این که موضوع جدید و باید برای پیشینه در متن هایی به جز زبان مادری جستجو کنم .
استاد به تمامی پر از انرژی مثبت و سراسر مهربانی است . کم پیدا می شود از این دست آدم ها در این روزگار !
از دفتر که میام بیرون سرمای حرف مغلوب گرمای منتشر شده از انگیزه ام می شود :)
برخورد با آدم های جدید و باز راه های جدید پیش رو دارم ...
من تصمیم و گرفتم .
دور باطل
نویسنده: ملیح - شنبه ۸ امرداد ۱۳٩٠
می خوام شروع کنم به نوشتن ...وگر نه ذهنم دچار رکود میشود و مانند بیماری که در بستر تکان نمی خورد مبتلا به زخم می گردد.
تابستان و گرمایش هم می گذرد مثل تمام روزهایی که آمدند و گذشتن ...
به رفتارها توجه بیشتری می کنم به برخورد مردم اطرافم در خیابان با همراهشان که گاه بالغ است و گاه کودک! ریز کردن این برخورد برایم مثل پازل کردن یک تصویر می ماند . با توجه به موضوعی که برای پایان نامه انتخاب کردم به رفتارها تمرکز و دقتم بیشتر شده رفتارهایی که در تعاملات روزانه به کار گرفته میشود و در نظر گرفتن مقیاسی برای سنجیدن آن ها ... و چقدر دوریم گاهی از آنچه حتی جایی درج کردیم که ارزش است برایمان و هنجار ...
براستی چرا گاهی نقض هنجارها این قدر برایمان شیرین و غرور آفرین است ...پنداری در جنگی پیروز شدیم و با افتخار از آن حتی یاد می کنیم ؟! اگر این ها خوب نیست و شکستنشان خوب است پس چرا آن را جایگزین دیگری نمی کنیم ؟
شاید ما گرفتار همان جریانی هستیم که هر روز به آن می پیوندیم و بدون توجه به جزئیات و خوب و بدش با آن پیش می رویم.این ها همه مباحثی تکراری هستند که چون به طور کاربردی به آن پرداخته نمی شود، مدام و سیکل وار تکرار می شوند.
مطمئنا خارج شدن از این روند ذوق و ذکاوت کارشناسان آگاه را می طلبد تا روحیه ی مشارکت های اجتماعی را افزایش دهند.
پ.ن: این یادداشت ناتمام است .
تا اوج پریدن ها
نویسنده: ملیح - جمعه ۳ تیر ۱۳٩٠
چشم هایم خواب را طلب می کند با دست پسش می زنم ...
چه وقت خواب است وقتی تو سراپا ..تمام قد ایستاده ای در خیالم !
به دنبال گوشه ای هستم برای زمانی که از بین دستانم سر خورد...در بین عکس هایی از کافه های ایتالیا ...یا انتخاب وسواس گونه ی موسیقی ...زمان را بین آن ها جستجو می کنم که به عمق اشاره کنم ...عمق آن چه که از درونم می جوشد .
تو خوابی ، چه عمیق و معصوم ...تنها اینگونه به تصویر کشیدمت در ذهن .
از داشتن ها و مفید نبودن ها بدم می آید.
می خواهم مهار کنم یک احساس بزرگ را در قفسی کوچک ...با این همه تقلا تو بگو می شود مگر؟
زاد روزت است امروز و من بیدار و خواب! در جستجوی همه آن چیزهایی هستم ...تکه ای از هر چیز تا به گونه ای بگویمت حرفی را که مرادم است و بیشتر اوقات مرید هم می شود .
در ایتالیا ...ترکیه ...بین شعرها ...بین متن های ذهنی ام ...بین این همه تصاویر که بیانم نمی کنند...چیزی که هر چند ناچیز تصویرم کشد...
تو طروات وشادابی رنگ های گرم و زنده ای ...می دانستی ؟
پاردوکس عطش و آرامش !
آنچنان دور اما نزدیک در پشت چشم هایم .